مدح و ولادت پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم و هفته وحدت
بـامــداد امــیــد بــود و نــویــد خندهزن سر زد از افق خورشید با خـط نـور در سپـهـر نـوشت صبح دانش به شام جـهـل دمید شـب به پـایـان رسـیـد انسانها صـبـح قــرآن دمـیـد انـسـانهـا قطرهها، ذرهها به لحن فـصیح ریگها، سنگها بصوت ملیح همه بـانـگ رسـایـشـان تکـبـیر هـمـه ذکـر مـدامـشـان تـسـبـیح خیزد از دشت و باغ، نخل و گیاه نـــــغـــــمــــۀ لا الــه الا الـلــه عید امید و عـید وجـد و سرور مُــردن تــیــرگـی ولادت نــور عـیـد مستـضـعـفـان وادی ظلـم عـیـد مـهطـلـعـتـان زنـدهبگـور عـیـد رشـد جوان و عزّت پـیر عـــیـــد آزادی زنـــان اســیــر عـیـد مـیـلاد سـیـد عـرب است شب حق روز و روز کفر شب است تـن حـمــالـة الـحـطـب در نـار عـیـد تَـبّـت یَـدا ابی لَهَـب است عید وحدت که در صف توحید عـزّت مـسـلـمـین شود تـجـدیـد دوسـتــان را بـه اتــفـاق قــیــام دشـمـنـان را بجـز نـفـاق حرام تـا شـود کـور چـشـم خـفـاشـان مـیدهــد نـــور آفــتــاب مــدام گـو بـسـوزد به نـار بخـل عـدو وحــــــده لا الــــــه الا هـــــــو هفته وحدت است و عهد الست سـیـلسا قـطـرهها بهـم پـیوست مـفـتـی دیـن فـروش آل سـعـود مفـت داد آبـروی خود از دست هـمه بتها جـمـال حـق جـویند "وحـده لا شـریـک لـه" گـویـند تـیـرگی از درون هـستی رفـت دیو کبر و غرور و مستی رفت دور بـیـداد و ظـلـم پایـان یافت بت نگون گشت و بتپرستی رفت اصـفـر و احمر و سفـید و سیاه هــمــه در ســایــۀ رســـول الله ای ضـعـیـفـان چنگ استـکـبار ای اسـیـران جـنـگ استـعـمـار نـــور آزادی از افــق ســـر زد بـگـســلانـیــد بـنــد اسـتـثـمــار هـان ای خـفـتـگـان! قـیـام قـیام ذلـت و بــردگـی حــرام حــرام دشـمـنان گرچه پـشـت سنـدانند خُـرد در زیـر پـتـک ایـمـانـنـد پیـش سـیـل هـجـوم حق پـستـند گرچه در فـتـنـه سختبـنـیـانـند قـطرهها همچو بحـر بخـروشید بـر زوال سـتـمـگـران کـوشـید برقی از مکه نیـمهشب رخشید کـه فـروغ یـگـانـگـی بـخـشـیـد با خط نور نقش زد که یکیست ابیـض و احـمر و سیاه و سفـید مجد کس در سـفـیـدنامی نیست جز به تقوی کسی گرامی نیست ای کـتـاب خــدا کـلام خـوشـت وی نـجـات بـشـر پـیام خوشت وی شـعـار نـجـات هر مظـلـوم پیش ظـالـم همیـشه نـام خوشت بـرتــر از اوج وهــم پــایـۀ تـو رمـز وحــدت بـه آیــه آیــۀ تـو گو در آنجا که عدل و ایمان نیست هر که ساکت بُوَد مسلمان نیست آنکه را با درنده خویان خوست نه مسلمان! بحق که انسان نیست بانـگ زن ای رسـول امـت را کـه بـیــائــیــد بــاز وحــدت را "میثم" از دار عشق تا لب گور لب گـشا بر عـلیه منـطـق زور دشمن ار دست و پا بُرَد ز تنت مبری دل ز دوست با همه شور ســرِ دارِ بـــلا بــزن فـــریـــاد تـن مــده زیــر ذلـت و بــیــداد |